خاطرات نمازنماز

ریسمان نماز

افسوس می خورد که نابینا است.
کاش چشم داشتم. نه برای اینکه زمین و آسمان و گل و سبزه رو ببینم؛ برای اینکه بتوانم هر روز در نماز پیامبر (ص) شرکت کنم. کاش حداقل یکی را داشتم که دستم را می گرفت و به مسجد می برد. خوش به حال کسانی که چشم دارند و هر وقت دلشام بخواهد به مسجد می روند.
روزی پیامبر (ص) مرد نابینا را دید. مرد نابینا از آرزوی خود گفت و اینکه دوست دارد هر روز در نماز جماعت شرکت کند. گفت: ” هیچ کس را ندارم که دستم را بگیرد و برای نماز، به مسجد بیاورد.”
پیامبر (ص) فرمود: “از خانه تو تا مسجد راه درازی نیست. بگو طنابی از خانه ات تا مسجد بکشند. هر وقت خواستی به مسجد بیایی آن طناب را بگیر و بیا.”
پس از آن نمازی نبود که از آن مرد روشن دل فوت شود.

رضا بابایی_ نماز در حکایت ها و داستان ها _ص ۴۸ و ص۳۱

برچسب ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا